انسان ايراني،هويت تعريف نشده


ميزگرد با حضور جلال جلالي‌زاده، عبدالرحمن ديه‌جي و ميرمحمود يگانلي

 

سرويس اقوام‌ ‌مجله نامه

شماره 49، اردیبهشت 1385


جلالي‌زاده:‌ ‌ضمن تشكر از گردانندگان نشريه‌ي وزين "نامه" كه چنين فرصتي را فراهم كردند تا در خدمت دوستان ارجمند باشيم، به نظر من، بحث قوميت‌ها در موقعيت كنوني كشور ما بحث بسيار ارزشمند و مفيدي است و بحثي عدالت‌خواهانه، اساسي، اصولي و تاريخي خواهد بود. در اين‌مورد كه آيا مسأله‌اي به‌نام مسأله‌ي قوميت‌ها در ايران هست يا نه؟ به‌نظر من اظهرمن‌الشمس است و ما چه بپذيريم و چه نپذيريم، در ايران مسأله‌ي قوميت داريم. من كاري با ديدگاه‌هاي مختلف در مورد تفاوت بين مفاهيم قوميت‌و مليت ندارم كه مثلاً بگوييم قوم كرد يا ملت كرد و... اما درهرصورت سرزمين ايران داراي چند گروه اجتماعي مهم است كه به‌عنوان ساكنان اصلي اين سرزمين مشخص شده‌اند و نقش فرزندان يك خانواده را در كشور ما دارند؛ اعم از عرب‌ها، ترك‌ها، بلوچ‌ها، تركمن‌ها، فارس‌ها و ... اما اين‌كه چرا در كشور ما نقش و فرهنگ فارس بيش‌تر متجلي شده و نمود پيدا كرده، باز هم بايد بيش‌تر تحقيق و بررسي كنيم و از ديدگاه محققان و پژوهشگران در حوزه‌هاي مختلف به اين مشكل بپردازيم و آسيب‌شناسي را هر چه زودتر شروع‌كنيم و نقاط حساس و مواضع مهم را بررسي‌كنيم. به‌نظر من با پاك‌كردن صورت مسأله، اين مسأله حل نخواهد شد. وظيفه‌ي انديشمندان، روشن‌فكران و اهل نظر ايراني است كه در اين مورد تلاش‌كنند. بحث من جدا از اين‌كه حق و حقوق هموطنان ما در اين مورد نقض شده و تبعيض‌ها يا بي‌عدالتي‌هايي صورت‌گرفته، به بحث توسعه بر مي‌گردد. اگر ما معتقد به توسعه‌ي كشور هستيم، اين مهم به‌وقوع نمي‌پيوندد مگر با مشاركت همه‌ي اقوام ايراني در تمام ابعاد سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي كه رعايت حقوق بشر در هر كشوري اساس توسعه است و ما اگر ديدگاه توسعه‌گرايانه در كشور داشته باشيم، بايد از اين ديد و منظر به مسايل قوميت‌ها بپردازيم، بايد به مطالبات و خواسته‌هاي آن‌ها و نيز بي‌توجهي‌ها و تبعيض‌هايي كه صورت‌گرفته و كسي هم منكر آن نيست بيش‌تر بپردازيم. هر چند ما معتقديم ملت و كشور ايران از سابقه و پيشينه‌ي تمدني كهني برخوردار است اما به‌نظر من ملتي متمدن شمرده خواهد شد كه مسايل حقوق بشر در آن رعايت شود. من معتقدم كه ما در ايران مسأله‌ي قوميت‌ها را داريم. اين واقعيتي است انكارناپذير، اما بايد راه‌ها و راه‌كارهاي درست، اصولي و اساسي را براي حل آن، همگام با توجه به مشكلات جانبي كه كشور ما دارد، يافت.


يگانلي:‌ ‌ضمن تشكر از مطلبي كه در شماره‌ي 48 "نامه" در مورد قوميت‌ها نگاشته شده بود، بايد بگويم بسياري از مسايلي كه ما مي‌خواستيم به‌آن اشاره كنيم، در آن مبحث به‌طور جامع تشريح شده بود. اگر ما به‌عنوان افرادي از اقوام تشكيل‌دهنده‌ي كشور ايران به آن مي‌پرداختيم، تهمت مي‌خورديم. اما آن‌چه در ابتدا مي‌خواهم به آن بپردازم اين است كه پرداختن به مسأله‌ي اقشار يا واحدها يا ملل يا اقوامِ تشكيل‌دهنده‌ي كشور ايران در گذشته با سوءظن‌هايي از جانب محافل رسمي يا روشن‌فكران مواجه مي‌شد. من مي‌خواهم بگويم سوابق هيچ‌كدام از دوستاني كه اين‌جا نشسته‌اند حاكي از تمايل به تجزيه يا استقلال نيست. به‌نظر من اين نظريه بيش‌تر از جانب كساني مطرح مي‌شود كه خودشان شناختي از مسايل ندارند و مي‌خواهند ضعف‌هايشان را با اين مسأله بپوشانند. اگر به سابقه‌ي تاريخي ايران بنگريد، مي‌بينيد كه ما پس از فروپاشي ساسانيان تا عصر صفويه مطلقاً با يك سرزمين واحد روبه‌رو نبوده‌ايم. همين صفويان كه آذري هستند در احياي ايران نقش تعيين‌كننده‌اي دارند و البته در تركيب آن، طوايف قزلباش و طوايف عمده‌اي از كردها وجود داشته‌اند، مانند طايفه‌ي جلايري؛ پس اين اقوام در احياي قدرت ايران نقش ‌بارزي داشته‌اند. انقلاب مشروطيت كه انقلابي اجتماعي در عرصه‌ي نوين بود و پيشتاز انقلاب‌هاي شرق است، عمدتاً به‌وسيله‌ي همين اقوام و ملت‌هاي ايراني شكل‌مي‌گيرد، حمايت مي‌شود و به پيروزي مي‌رسد؛ پس اگر بخواهيم ضعف شناخت را با اَنگ‌زدن پوشش‌دهيم، از نظر تاريخي كار درستي نيست. ما در ايران بعد از فروپاشي ساسانيان از نظر هويتي دچار چالش بوديم. ايران از ابتداي تاريخ خود داراي ويژگي تكثر بوده است و از اجزا و واحدهايي تشكيل مي‌شده است ‌كه اين واحد‌ها در عين تكثر، در يك مجموعه وحدت تام داشته‌اند كه هنر ايراني هم اين بوده است كه اين اجزاي تشكيل‌دهنده‌ را در حداكثر قدرت به وحدت برساند. من بيش از اين در تاريخ ادبيات سياسي چيزي نمي‌شناسم. هنر ايراني اين بوده كه مي‌توانسته اجزاي تشكيل‌دهنده‌ي خود را با حداكثر برآيند وارد صحنه كند. ما اولين‌‌بار در مشروطيت در جريان تحصن در سفارت انگليس"زنده‌باد ملت ايران"مي‌شنويم، بعد از شكست انقلاب مشروطيت يأس و سرخوردگي حاكم مي‌شود و نيروهاي روشن‌فكر به‌دنبال اقتدار حكومت مركزي مي‌گردند و پشت‌سر رضا‌شاه تجمع مي‌كنند و پروژه‌ي ملت‌سازي ايراني را در دولت شبه‌مدرن نظامي رضاشاه پي‌مي‌ريزند. از آن تاريخ، شكل‌گيري ملت ايران هم با رفتار شبه‌مدرن و شبه‌نظامي رضاشاه پيوند مي‌خورد. در اين پروژه، برخي از جريانات روشن‌فكر ايراني سهيم بودند؛ به‌طورمثال "ملك‌الشعراي بهار" به اين نتيجه مي‌رسد كه من به "شيخ‌محمد خياباني"، "ميرزا كوچك‌خان" و "محمد تقي‌خان پسيان" ارادت دارم اما به‌ناچار بايد آن‌ها را رهاكنيم و به‌خاطر جلوگيري از تجزيه و فروپاشي كل كشور به ناچار رضاشاه را گردن مي‌نهيم، محتواي صحبتش اين است كه آن‌ها را رهاكنيم و به رضاخان نزديك شويم. شكل‌گيري پروژه‌ي ملت‌سازي از آن تاريخ با زور حكومتي و مبتني بر يك باستان‌گرايي صرف آغاز شد و رابطه و نسبتش را با هزارواند‌ي سال گسست تاريخي مشخص نكرد و قطعاً اين اقدام در روند پروژه‌ي ملت‌سازي، خود دچار تناقض شد. ويژگي ملت ايران در دوران ساسانيان مذهب بود، در دوره‌ي رضاشاه اين موضوع خود تناقصي در پروژه‌ي رضاشاه به‌وجود آورد؛ اين پروژه با اقوام و اجزاي تشكيل‌دهنده‌اش هم دچار تناقض شد كه تداوم تناقض‌ها در پايان دوره‌ي رضاشاهي با فروپاشي پهلوي اول منجر به آشكارشدن تضادها و بحراني‌تر شدن آن شد. اين سياست در دوره‌ي پهلوي دوم در ابعاد جديدتري تداوم يافت و ادامه‌ي اين برنامه‌ريزي در سيستم برنامه‌ريزي و توسعه‌ي اقتصادي مملكت كه در دوره‌ي پهلوي دوم بنيان نهاده شده بود، منعكس مي‌شد، پارامتر ديگري كه اين موضوع را تشديد مي‌كرد، آغاز جنگ سرد و قرار‌گرفتن ايران در دنياي آزاد و سياست‌هاي برنامه‌ريزي اقتصادي و سياسي- اجتماعي مبتني بر مسايل دو قطبي آن روز بود. تمام مناطق جغرافيايي ما كه بيش‌ترشان درمناطق قومي هستند، از اين سياست‌گذاري‌ها و ملت‌سازي‌هاي حكومتي، دچار تبعيض‌هايي از نظر فرهنگي، سياسي و اجتماعي شده و از آن متأثر شدند و اين روند ادامه يافت. شما در آمايش سرزميني كه زيربناي سياست‌گذاري‌هاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي است اين موضوع را مي‌توانيد به‌عينه ببينيد؛ به‌طور مثال كانال‌هايي كه قرار بود در سمت آذربايجان يا كردستان زده شود، مي‌بايست كانال‌هاي شرقي-غربي باشد نه شمالي-‌‌‌جنوبي، چراكه احتمال مي‌دادند اگر نيروهاي كمونيستي سرازير شوند، اين كانال‌ها كاركرد نظامي بيابد و مؤلفه‌هاي اقتصادي و توسعه مد نظر نبود! ما بعد از انقلاب در دوره‌اي فاقد سيستم برنامه‌ريزي متمركز بودجه بوديم. قريب به ده‌سال اين سيستم وجود نداشت و يك نظام اقتصادي ناهمگوني حاكم بود و درثاني سيستم برنامه‌ريزي و توسعه‌اي كه بر مملكت اعمال شده، تفاوت آن‌چناني با قبل از انقلاب نكرده بود. اين عدم تغيير منجر به تداوم تبعيض‌هاي، اقتصادي اجتماعي و فرهنگي بر قوميت‌هايي شد كه بيش‌تر در مناطق مرزي حضور داشتند، تا زماني‌كه به وضعيت جديدي رسيديم. پارامتر جديدي كه ناشي از چالش هويتي ايراني است به مرحله‌اي رسيده است كه ديگر نمي‌شود گفت مسأله‌اي به نام قوميت‌ها يا ملل تشكيل‌دهنده‌ي ايران نداريم، بلكه بايد به آن بپردازيم، با شناخت قضيه و ريشه‌يابي دقيق، علل آن چيزي كه متأسفانه علاوه بر حكومت‌ها جريان روشن‌فكري ما را هم دربر‌گرفته شناسايي‌كرد، چراكه بدون شناخت موضوع به‌دنبال راه‌حل مي‌گردد.


ديه‌جي: در ابتدا از فرصتي كه ‌"نامه‌" براي اين گفت‌وگو ايجاد‌كرد، سپاس‌گزاري مي‌كنم. اين عمل از اين‌نظر هم ارزشمند است كه يك نشريه‌ي ملي با گستره‌ي سراسري به‌مقوله‌ي قوميت‌ها پرداخته است كه ان‌شاءالله تداوم يابد. در ابتدا بگوييم كه قضيه‌ي قوميت‌ها مثل آفتابي روشن وجود دارد. اگر به تعاريف نگاه‌كنيم، قوم عبارت است از مردمي با فرهنگ و تاريخ و زباني متنوع كه در محدوده‌ي خاصي زندگي مي‌كنند، اين تعريف در مورد تركمن‌ها، ترك‌ها، بلوچ‌ها، كردها و... صدق مي‌كند. قوميت‌وجود دارد و مي‌تواند واقعيتي شيرين هم باشد. هم مي‌توان به آن‌ها نگرش مثبت داشت و هم نگرش منفي. نگرش مثبت از اين منظر كه اگر ايران را مانند يك قالي در نظر بگيريم كه گل‌هايي زيبا دارد، فرهنگ‌هاي مختلف در كنار هم كشوري رنگارنگ و زيبا را تشكيل مي‌دهند؛ يا اين‌كه بقيه‌ي گل‌ها را كنار بگذاريم و بگوييم اين تنها ما هستيم كه اين فرهنگ را پيش مي‌بريم. تا بدين‌جا مشخص مي‌شود كه قوميت‌ها‌ي مختلفي در كشور وجود دارند.، حال سؤال اين‌جاست كه آيا معضل قوميت‌ها را داريم يا نه؟ وقتي به تاريخ تركمن‌ها نگاه مي‌كنيم، آن‌ها همواره با دولت مركزي مشكل داشته‌اند. تركمن‌ها تا دوره‌ي رضاشاه كوچ‌نشين بودند و آزاد. آن‌ها ساكن نبودند و روحيه‌اي سركش داشتند كه آن‌ها را از تبعيت دولت مركزي باز مي‌داشت و هميشه حكومت‌ها براي تشكيل حكومت از تركمن‌ها استفاده مي‌كردند؛ چه قاجارها، چه غزنويان و چه ديگران اما خود تركمن‌ها هيچ‌گاه دوست نداشتند وارد سيستم اداري شوند. در زمان رضاشاه آن‌ها مجبور به سكونت اجباري، خانه‌سازي و كشاورزي شدند و از همان‌زمان چون اين سكونت با روحيات آزاد تركمن‌ها هم‌سو نبود، خودبه‌خود مشكل پيش مي‌آمد. كسي به‌نام عثمان آخوند، تركمن‌ها را رهبري مي‌كرد تا كسي از خارج رهبري آن‌ها را بر عهده نگيرد. رهبري عثمان آخوند از سال‌هاي 1910 ميلادي به ‌بعد است و سپس "آناگلدي آچ" در مرحله‌ي مبارزه با رضاشاه رهبري را بر عهده مي‌گيرد و شورش مي‌كند. سپس جنگ گنبد پيش آمد كه تبديل به يكي از معضلات جدي آن منطقه شد؛ اما در مرحله‌ي سوم بايد ديد كه علل اين معضلات چيست؟ بخشي از آن به روحيات اقوام برمي‌گردد كه قابل تعميم نيست؛ به‌طورمثال تركمن‌ها هيچ‌گاه دست‌نشانده‌ي دولت نبوده‌اند و همواره در بين آن‌‌ها نيروي گريز از مركز وجود داشته است. يك‌سوي قضيه اين است كه آن‌ها بالاخره ساكن شده‌اند و زندگي شهري را پذيرفته‌اند اما سوي ديگر دافعه از سمت مركز است. ‌ ‌


در دوره‌ي محمدرضا پهلوي، برخي تبعيضات فرهنگي و بي‌توجهي به مطالبات فرهنگي آن‌ها و همچنين عدم استفاده از آنان در مسؤوليت‌هاي كليدي نيز وجود داشت؛ ضمن آن‌كه بسياري از زمين‌هاي تركمن‌ها را غصب‌كردند و لذا همواره درگيري و تنش و جدال بين آن‌ها و حاكميت وجود داشته است. در اين‌دوره هم به‌نحوي همان روند در حال ادامه‌ است، امروز يك تركمن ايراني جهت ساختن اين كشور، توسط نيرويي كه در مركز وجود دارد، مورد قبول قرار نمي‌گيرد. اين تضاد از يك‌سو به‌لحاظ تاريخ، فرهنگ و زبان و از سوي ديگر به‌دليل مذهب وجود دارد. امروز تبعيض همه‌جا هست، بين خود براداران اهل تشيع هم خودي و غيرخودي وجود دارد، براي زنان هم هست. اما روي اقوام با مذاهب ديگر، تبعيض مضاعف وجود دارد. فارس حتي اگر بگويد اصول‌گرا هم نيست، مي‌تواند به دولت راه پيدا كند اما يك تركمن اهل سنت حتي اگر اصول‌گرا هم باشد، بايد در همان حد بماند؛ يعني قدرت قاهره‌اي وجود دارد كه اين تركمن سني مذهب را ذاتاً قبول ندارد؛ مشكل اصلي اين‌جاست!


خيلي از روشن‌فكران مي‌گويند اين تبعيض همه‌جا هست، آري درست است اما در آن‌جا گريزگاهي هست و براي ما هيچ گريزگاهي وجود ندارد.
برخي مسايل وجود دارد كه ما حتي در بيان آن هم مشكل داريم. الان تعداد زيادي مهاجر سيستاني به منطقه آورده‌اند، وقتي هم اعتراض مي‌كنيم، با برچسب‌هايي چون قوم‌پرست و ناسيوناليست مواجه مي‌شويم. مسايل تركمن‌ها بسيار جدي است؛ يكي از معضلات جدي، زمين‌هاي تركمن‌ها است. علاوه بر آن عدم اجراي اصول 12‚15و19 قانون‌اساسي كه همه‌ي مردم مي‌دانند، ما در استخدام‌ها نيز معضل داريم؛ در اجراي اصل 48 قانون اساسي كه توزيع عادلانه‌ي ثروت در مناطق است هم معضل داريم. هيچ‌‌كار پايه‌اي و صنعتي در منطقه‌ي تركمن صحرا نمي‌شود؛ ولي در نقاط ديگر چرا! ما هم قوميت‌داريم و هم معضل قوميت، هم ممكن است بحران قوميت‌ها را داشته باشيم.


جلالي‌زاده:‌ ‌ما نمي‌توانيم قوميت‌ها را انكار كنيم، چراكه مثلاً قوم بلوچ با آداب و رسوم خاص و طرز زندگي، روابط خانوادگي، رسوم ازدواج و سختي معشيت و تحمل و مدارايي كه دارند يا كردها با توجه‌شان به هنر، موسيقي و لباس، ارتباط با ديگران يا آذري‌ها و عرب‌ها با نوع لباس و سنت‌هايي كه از گذشته بين آن‌ها حاكم است اين تنوع را به‌وجود مي‌آورند. تنها راه‌كار مواجه‌شدن با آن، پذيرش است؛ يعني بايد آن‌را پذيرفت و نهادينه‌كرد. اگر فرهنگ تنوع در ايران نهادينه شود، بسياري از مشكلات حل مي‌شود. من كاري به قبل از جمهوري اسلامي ندارم، با توجه به اين‌كه ما در دوران جمهوري اسلامي زندگي مي‌كنيم و با توجه به اصولي كه اين نظام مي‌گويد آن‌را قبول دارد و به آن‌ها پايبند است، يعني اصول اسلام و قانون اساسي، وضعيت را بررسي مي‌كنم. با توجه به اين‌كه جمهوري اسلامي حكومتي منتج از ديدگاه‌هاي تشيع است، لذا بايد سيره‌ي علوي را دنبال‌كند و من علاقه‌مندم كه از ديدگاه عدالت‌خواهانه‌ي يك نظام مذهبي به ديگر انسان‌ها آن‌را بررسي‌كنم. حضرت علي وقتي مي‌شنود كه خلخالي را از پاي يك زن يهود بيرون آورده‌اند، مي‌گويد اگر كسي اين را بشنود و از اين ننگ بميرد، نبايد او را سرزنش كرد. از سويي در نامه به مالك‌اشتر مي‌گويد جامعه‌اي كه كسي نتواند بدون لكنت زبان حرفش را بزند، جامعه‌ي خجسته و مباركي نيست، من از اين‌منظر مي‌خواهم به شهروندان ايراني- حتي نه اقوام- نگاه‌كنيم و ببينيم ما در اين‌مدت چه‌ميزان بر اساس اين اصول عمل‌كرده‌ايم يا چه‌قدر آن‌ها را در حق هم‌وطنان خود جاري ساخته‌ايم؟ من معتقدم كه هنوز فرهنگ تحقير و رسوبات آن در جامعه‌ي ما وجود دارد. تحقير بعضي از لهجه‌ها در صداوسيما و بي‌توجهي به برخي از اقوام ايراني‌كه با لباس‌هاي مخصوص خودشان در ادارات حضور مي‌يابند، به‌نوعي احساس شهروند درجه‌ي اول و دوم را در بين مركزنشينان و غيرمركزنشينان به‌وجود آورده است كه اين فرهنگ حتي به‌مسؤولان ما هم سرايت كرده است. يكي از دوستان ما مي‌گفت در اوايل انقلاب، بخش زيادي از بودجه‌ي كشور را در اصفهان و شهرهاي مركزي صرف‌كردند و مي‌گفتند حالا كه كردستان دارد از ايران جدا مي‌شود، چرا بايد در آن‌جا هزينه‌كنيم؟ اين تصور كه در ذهن برخي مسؤولان هست و بي‌توجهي به مناطق و ايجاد فاصله در بين مناطق مرزي و مركزي باعث ايجاد فاصله مي‌شود. ما نبايد كساني را كه پي‌گير مطالبات قومي خود هستند، به‌عنوان مخالف، معاند، دشمن، وابسته به اجنبي و بيگانه حساب‌كنيم. بايد ديد چه كسي در اين قضيه مقصر است؟ نظامي كه بر اساس شعارهاي آزادي، استقلال، جمهوري اسلامي و عدالت و بر اساس دين در ايران بنا نهاده شده چرا بايد بعد از 27 سال هنوز برخي از اصول قانون اساسي آن پياده نشده باشد؟ آيا قانون‌گذاران تجربه‌ي كافي نداشته‌اند؟ من معتقدم بايد ديدگاه‌مان را عوض‌كنيم. در بسياري از اصول همين قانون اساسي موادي هست كه اگر آن‌ها را اجرا كنيم، بسياري از مشكلات كشور ما حل خواهد شد. در اصل دوم، نفي هرگونه ستمگري و ستم‌كشي و سلطه‌گري و سلطه‌پذيري آمده است. فقط عدل و استقلال سياسي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي است كه مصالح ملي را تأمين مي‌كند. در اصل سوم، نفي هرگونه استبداد و خودكامگي و انحصارطلبي و نيز تأييد بر مشاركت عامه‌ي مردم در تعيين سرنوشت اقتصادي سياسي، اجتماعي و فرهنگي، رفع تبعيضات ناروا و ايجاد امكانات برابر براي همه در تمام زمينه‌هاي مادي و معنوي آمده است.
آيا اگر من به‌عنوان يك كرد پي‌گير اجراي اصول قانون اساسي شوم، بايد به‌عنوان ضد انقلاب و ضد نظام متهم شوم؟ يا در بسياري از موارد ديگر در اصول 20،19،15،12 چرا مسؤولان ما براي يك‌بار هم مؤاخذه و استيضاح نمي‌شوند كه چرا به رعايت قانون اساسي بها نمي‌دهند؟


‌من از كساني كه از منظر پان ايرانيسم به مسايل نگاه مي‌كنند، اين سؤال را دارم كه اگر اختلافي نيست، چرا بعد از 27 سال هنوز يك بلوچ استاندار يا رييس دانشگاه نشده؟ چرا معاون وزير نشده؟ و همين‌طور چرا به اقوام ديگر بي‌اعتنايي مي‌شود؟ متأسفانه در نظام ما كه يك نظام مذهبي است به اقوامي كه مذهب آن‌ها غير از مذهب حاكم است، تبعيض مضاعف روا شده‌است و اين موجب شده كه فاصله‌ها زياد شود و گريز از مركز اتفاق بيافتد. يعني قوميت‌ها احساس ‌كنند كه كسي به آن‌ها بها نمي‌دهد و به خواسته‌هاشان توجه نمي‌كند و همين باعث انزوا و گوشه‌نشيني مي‌شود؛ در اين‌صورت مطمئناً در هر فرصتي كه پيش آيد و آن‌ها احساس‌كنند كه كساني از خواسته‌هاي‌شان دفاع مي‌كنند، اين‌ها نيز خواسته‌هاي آن‌ها را اجابت خواهند نمود. ما به‌هيچ وجه فرافكني نمي‌كنيم و منتظر كمك ديگران نيز نيستيم. ما معتقديم مشكلات ايراني‌ها جز در داخل ايران و با همت همگان حل نخواهد شد. به‌عنوان نمونه مسأله‌ي شوراها، اين اصل در ايران اجرا شد و در بسياري از مناطق، شهردارها از خود افراد محلي انتخاب شدند و ديديم كه تحكيم همبستگي ملي و بالا رفتن وحدت دست‌آورد آن بود و هيچ ضرري هم متوجه كشور نشد. مردم از افرادي كه خود انتخاب كرده بودند انتظار بيش‌تري داشتند، همان‌طور آن‌ها هم احساس مسؤوليت بيش‌تري مي‌كردند. من معتقدم دست‌هايي در كار است تا تحت‌عنوان توازن منطقه‌اي و جمعيتي با به‌هم‌زدن جمعيت برخي از مناطق، تنش‌ها و بي‌انضباطي‌هايي ايجاد كند تا بتواند با نظامي‌گري و برخورد فيزيكي با آن‌ها برخورد كند؛ در حالي‌كه كشور ما نياز به برنامه‌ريزي درست دارد تا مشكلات آسيب‌شناسي و دسته‌بندي شود و به كارشناسان خبره ارايه شود. من معتقدم اگر اين كار صورت پذيرد ديگر مشكل قوميتي نخواهيم داشت؛ چراكه در موقعيت فعلي با ايجاد شبكه‌هاي مختلف و وجود سايت‌هاي مختلف اينترنتي و فروريختن مرزهاي فيزيكي، ما نبايد برنامه‌هامان همچون سال‌هاي قبل باشد بلكه بايد از اطلاعات و تجربياتي كه از گذشته داريم و به‌خصوص تجربيات كشورهاي ديگر استفاده‌كنيم. من به‌عنوان مثال به تجربيات دو كشور شوروي و تركيه اشاره مي‌كنم؛ در شوروي اصل بر استحاله‌ي فرهنگ‌هاي مختلف بود، چه در زمان تزارها و چه در دوره‌ي كمونيست‌ها و خود استالين هم در پي حاكميت‌يافتن يك فرهنگ منبعث از ايدئولوژي ماركسيسم- لنينيسم بود و تلاش مي‌كردند كه ناسيوناليسم روسي را محور همبستگي همه‌ي مليت‌هاي ساكن در شوروي كنند كه در حدود 194 ملت و قوم را شامل مي‌شد و تمام تلاش‌هاي خود را نيز انجام دادند. حتي بيش از يك قرن تلاش كردند اما نه‌تنها هيچ ثمري عايدشان نشد بلكه منجر به فروپاشي شوروي شد و اين فروپاشي بدين‌دليل بود كه اين وحدت و همبستگي، تصنعي بود و لذا بعد از فروپاشي، هيچ‌كدام از ملت‌‌ها نتوانستند همبستگي خود را حفظ‌كنند و هر ملتي راه خود را رفت. من معتقدم اقوام و ساكنان ايران با توجه به تجربيات گذشته بايد به تكثرگرايي فرهنگي متوسل شوند. جز تكثرگرايي فرهنگي و پذيرش ديگران و تنوع و پذيرش اقوام ايراني راه ديگري وجود ندارد. من اقوام ايراني را به‌مثابه موزاييك‌هايي مي‌دانم كه با توجه به چينش و تنوع‌شان مي‌توانند زيبايي خاصي به اين سرزمين دهند. در شوروي براي تحميل زبان روسي، زبان‌هاي ديگر را تحقير مي‌كردند و اقوام مختلف را به‌صورت جمعي كوچ مي‌دادند و ... همه‌ي روش‌ها را به‌كار گرفتند، چه شيوه‌هاي نرم و مسالمت‌آميز لنين، چه انترناسيوناليسم فرهنگي، چه شيوه‌هاي خشونت‌آميز استالين، چه سياست‌هاي خروشچف در ادغام ملت‌ها و چه سياست برژنف در ايجاد ملت واحد شوروي، هيچ‌كدام موفقيت‌آميز نبود. به‌نظر من بايد از اين تجربيات بهره بگيريم و از آن‌ها استفاده كنيم. با توجه به افزايش آگاهي جوانان‌مان و انفجار اطلاعات و افزايش رسانه‌ها، هر خانواده‌اي مستقيم با اخبار جهان درگير و مواجه است، بنابراين نمي‌توان واقعيت را انكار كرد. به‌نظر من ما بايد هر‌چه زودتر و هر‌چه بيش‌تر با اين واقعيات مواجه شويم و بر اساس اصول علمي و منطقي و اين واقعيت‌تاريخي كه همه‌ي ملت ايران در حفظ و نگه‌داري مرزهاي كشور فداكاري و ايثار كردند، بايد بهاي يكساني براي آن قايل شويم و همه را در مديريت كشور و در مسؤوليت‌ها مشاركت دهيم و معتقدم با چنين روشي ما هيچ مشكلي نخواهم داشت.
‌يگانلي:‌ ‌پيرو صحبت‌هاي دكتر جلالي‌‌زاده عرض كنم كه در طول تاريخ ايران مي‌بينيم تمام اقوام يا ملل تشكيل‌دهنده‌ي ايران، در تمامي مقاطع با حفظ فرهنگ و مسايل اجتماعي و اقتصادي خودشان، هيچ مشكلي با همديگر نداشته‌اند، پس تا قبل از اين‌كه در دوره‌ي مدرن صاحب يك زبان رسمي ارتباطي بشوند، مشكلي با هم نداشته‌اند. اين بنا به مصالح حكومت‌ها بوده كه هم اختلاف بين اقوام ايجاد مي‌كرده‌اند و هم در اداره‌ي مملكت تبعيض‌هايي را نسبت به اقوام و ملل مختلف بسته به دوري و نزديكي به حكومت وارد‌ساخته‌اند. در دوره‌ي مدرن هم اين سيستم مديريت و تصميم‌گيري و تصميم‌سازي مملكت و سيستم برنامه‌ريزي مملكت است كه علي‌رغم ميثاق‌هاي ملي و منشور ملي با عدم اجراي آن‌ها با اصل قراردادن مصالح خود، تبعيض‌هايي را در زمينه‌هاي اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي اعمال مي‌كند و اين تبعيض‌ها موجب پيدايش مسايلي مي‌شود به‌نام مسايل قومي ملي يا منطقه‌اي. اين تعريف را ملت‌ها و اقوام نخواسته و نكرده‌اند، بلكه اعمال محروميت و تبعيض‌ها ناشي از سيستم هر كشور بوده والا اقوام مختلف ايراني هيچ مشكلي با هم نداشته‌اند و تجربه‌اي با افتخار از زيست مشترك و مقابله با دشمنان مشترك را پشت‌سر گذاشته‌اند. ولي در عصر جديد اين نوع اداره‌ي مملكت است كه اين مسايل را پيش مي‌آورد و در يك فرافكني، خواست‌هاي بر حق اقوام يا ملل را منسوب به غير مي‌كند؛ درحالي‌كه مديران بيش‌تر بايد خود را ملامت كنند تا اقوام را. در عصر تحولات جديد، كتمان مسأله يا اعمال چنين سياست‌هايي درباره‌ي مسايل ملي و قومي مثل سابق مقدور نيست و اين مستلزم درايت و برنامه‌ريزي است كه بتواند تمام اقوام ايراني را در جهت يك مسير نهايي راه بيندازد و شما در مجله‌ي "نامه" شماره‌ي گذشته‌موردي را تحت‌عنوان ايستادن روي زمين ايراني مطرح كرده بوديد، اين موضوع مستلزم تعريفي از انسان ايراني مبتني بر يك فرهنگ و جهان‌بيني خاص و ويژگي‌هاي فرهنگي مشخص است.
‌من در رابطه با ميزگرد قبلي ديدم كه مواردي چون مسأله‌ي مذهب، زبان و قوميت را مطرح كرده بودند و جايي هم گفته بودند مسأله‌ي ايران مسأله‌ي دموكراسي است. من مسأله‌‌ي ايران را چالشي هويتي مي‌دانم كه به تبع آن، اجزاي تشكيل دهنده هم دچار چالش شده‌اند. ما انسان ايراني را تعريف نكرده‌ايم كه بخواهيم انتظاراتي را از اجزا و مجموعه‌هاي آن داشته باشيم. سيستم آموزشي ما قادر نيست كه نيازهاي اجتماعي اجزاي تشكيل‌دهنده‌ي ايراني را برآورده‌كند. تعريفي كه سيستم ما از انسان ايراني ارايه مي‌دهد، يكي از اين دو وجه را شامل مي‌شود؛ يا در بُعد انساني مثل آفتاب‌پرست فقط براي زنده‌‌ماندن خودش تلاش مي‌كند يا در بعد عرفاني به‌شدت انزوا‌طلب است؛ در بيداري به‌خود مي‌پيچد و در خواب كابوس مي‌بيند. درد روشن‌بيني دارد، اما با همين درد هم خوش است. اين فرهنگ قادر نيست اجزاي تشكيل دهنده‌اش را در خود مستحيل‌كند و قادر هم نيست در رابطه با ابعاد فرهنگي جديدي كه در وضعيت جديد دنيا پيش آمده، برخورد فعال داشته باشد. چه‌گونه مي‌توانيم اجزاي فرهنگ‌هاي ديگر را در اين فرهنگ مستحيل‌كنيم. براي همين اصرار دارم در چالش پيش‌روي ما عوامل قومي، زباني و ... صورت غالب نيست بلكه صورت غالب اين است كه ما در كل هويت ايراني دچار چالش‌شده‌ايم. قوم فارس و ديگر عناصر تشكيل‌دهنده هم دچار چالش هستند. ما در اولويت، براي اين موضوع بايد فكركنيم تا بتوانيم به بقيه‌ي آن هم برسيم.


هر چند آموزش ما بيش‌تر منبعث از حكومت است و ما در اين بُعد نهاد مدني مستقلي از حكومت نداريم اما حتي در سطح روشن‌فكري هم به اين قضيه پرداخته نشده است؛ به‌عنوان مثال در رابطه با آموزش زبان تركي، آن‌طور كه دوستان مي‌گويند، اصلاً آموزش زبان تركي نبايد باشد چرا كه تخم تجزيه به‌صورت فيزيكي كاشته مي‌شود، اگر يادم باشد آقاي زعيم در مصاحبه‌ي عيد اين را گفته بودند، ولي به‌هر‌حال بايد بگويم كه زبان، ناقل هويت يك قوم و يك اجتماع است. شما چه‌گونه مي‌توانيد مدعي باشيد براي قومي حق قايل هستيد ولي براي عنصر ناقل هويت او حق قايل نباشيد، آموزش‌هاي در سطح مدارس را نيز مي‌توانيم مثال بزنيم، يك بچه‌ي ترك‌زبان ابتدا بايد زبان فارسي را به‌عنوان زبان دوم ياد بگيرد اما در آموزش و پرورش بعد از انقلاب متأسفانه بعد از زبان فارسي، زبان عربي را هم بايد ياد بگيرد و آيا مي‌دانيد چه فشاري از نظر آموزش بر بچه‌هاي غيرفارسي زبان وارد مي‌شود؟ علاوه بر زبان مادري خود كه آموزش نمي‌بينند دو زبان ديگر را بايد زير فشار، آموزش ببيند؛ در مسير آموزش و در اثر اين فشارها واين تبعيض‌ها، او نسبت به افراد ساير نقاط كه اين مشكل را ندارند، دچار تأخير فاز مي‌شود. روشن‌فكران ما از اين بُعد هم بايد به مسأله بپردازند. من مسأله‌اي را در رابطه با آذربايجان خدمتتان عرض‌كنم، آذربايجان در رابطه با فرهنگ و ادب ايراني بيش‌ترين سهم را حتي نسبت به ديگران دارد و در رابطه با وحدت ايراني و حفاظت از ايران و استقلال ايران بيش‌ترين هزينه را پرداخت‌كرده ولي كدام‌يك از جريان‌هاي روشن‌فكري تا به‌حال به مسايل و مشكلاتي پرداخته‌اند كه آذربايجان در طول صد سال اخير با آن مواجه بوده است؟ كدام يك از آن‌ها تلاش‌كرده كه فرهنگ آذربايجان را بداند، اساطير و عرفان آن‌را بشناسد و ويژگي‌هاي زبانش را بداند؟ كجا به شاعران، اديبان و شخصيت‌هاي ما پرداخته‌اند؟ رسانه‌هاي سراسري ما كجا به اعياد قهرمانان و اساطير آذربايجان و يادواره‌هاي اين خطه پرداخته‌اند؟ چرا نبايد سيستم روشن‌فكري ما به اين مسايل بپردازد؟ در عوض آن، براي ما هويت تعريف مي‌كنند كه شما آذري بوديد، زبانتان اين‌گونه بوده و ... اين‌كار مشكلي را حل نمي‌كند. همان‌طور كه فارسي حرف‌زدن ما براي آنان خنده‌دار است، درك و فهم آن‌ها هم از مسأله، براي ما خنده‌دار است. كدام‌يك از جريانات سياسي ما تا به‌حال به اين قضيه پرداخته‌اند؟ كدام جريان روشن‌فكري به اين موضوع لااقل براي شناخت خودش پرداخته است؟ جريان روشن‌فكري ما كه به اعتقاد من خاستگاه ‌اشرافي دارد- و اكنون در وضعي قرار دارد كه عقبه‌اي ندارد و ابتر خواهد شد و از بين خواهد رفت- كجا مرزبندي‌اش را با تفكر رضاشاهي مشخص‌كرده. او از تفكري دفاع مي‌كند كه رضا شاه باني‌آن بوده است. كجا از فرهنگ و زبان و ادب آذربايجاني در مقابل آن‌چه به‌زور برآن اِعمال شده است دفاع‌كرده‌اند؟ كدام انديشمند ايراني اعدام‌هاي فرقه‌ي دموكرات چه در آذربايحان، چه در كردستان و تبعيض‌هايي كه توسط حكومت مركزي ايجاد شده بود را محكوم كرده است؟ كجا به تبعيض‌هاي فرهنگي اعمال شده پرداخته‌اند؟ چرا بايد نشناخته براي همه برنامه و هويت تعريف‌كنند. آن‌ها حتي در تعريف دموكراسي هم براي ما قيد معيّن مي‌كنند، در حالي‌كه اين روشن‌فكران اولين شرط دموكراسي را در مورد ما رعايت نمي‌كنند.


من اعتقاد دارم روشن‌فكران قضيه را نشناخته‌اند و چون نشناخته‌اند يا بيم دارند، راه‌حل‌هايي را ارايه‌مي‌كنند كه متأسفانه اثربخش نيست. من به روشن‌فكران سراسري در رابطه‌با مسأله‌ي ايران هم نقد دارم. در جامعه‌ي ما با توجه به نارسايي و شكستي كه در تئوري‌هاي كلي به‌وجود آمده، نواقصي هست كه اين نواقص باعث شده كه در وضعيت موجود بحراني ما راه‌حل‌هاي ارايه شده نتواند عرض اندام كند. متأسفانه هيچ تلاشي در اين رابطه صورت نگرفته است.
روشن‌فكران هميشه خواسته‌اند از كنار اين مسايل عبور كنند يا به ارايه‌ي راه‌كارها و تعريف‌هايي از هويت‌هاي اقوام و ملل ايراني پرداخته‌اند كه متأسفانه با واقعيت‌ها بسيار فاصله داشته است.


ديه‌جي: در ادامه‌ي صحبت‌هاي آقاي يگانلي، من فكر مي‌كنم بيش‌ترين هراس حكومت‌هاي مركزي از مسأله‌ي قوميت‌ها به‌اين‌سبب بوده است كه بيش‌تر اقوام در نواحي مرزي ساكن هستند و اين هراس بيش‌تر از موضع وحدت ارضي و معضل فروپاشي يا تجزيه‌طلبي است. والا به‌طور مثال ارمني‌هايي كه در مركز زندگي مي‌كنند، بسياري از حقوق فرهنگي‌شان استيفا شده و فعاليت‌هاي‌شان را هم انجام مي‌دهند. بزرگ‌ترين مشكل ما اين است كه در نواحي مرزي سكونت داريم كه اين مشكل به‌دوره‌ي صفويه برمي‌گردد. تا قبل از صفويه‌بيش‌تر ايرانيان اهل سنت بودند و آن‌حكومت توانست مذهب نواحي مركزي را تغيير دهد، اما نتوانست مذهب نواحي مرزي را عوض كند. حكومت‌هاي مركزي براي فرونشاندن يا جلوگيري از اين واهمه، روش‌هاي مختلفي را در پيش مي‌گيرند كه ابتدايي‌ترين آن‌ها استحاله‌ي فرهنگي است، تا جايي‌كه ديگر نه تركمني بماند، نه كردي و نه آذري و همه يكسان شوند تا بدين‌طريق به مسأله‌ي قوميت فيصله دهند. اما بايد تجربيات تاريخي را هم مدنظر قرار داد كه اگر اين موضع كه از دوره‌ي رضاشاه شروع شد مي‌توانست موفق باشد، تا به‌حال به نتيجه‌اي رسيده بود. تجربه ثابت مي‌كند نه‌تنها به‌هيچ نتيجه‌اي نرسيده بلكه‌تعصب اقوام و حساسيت‌ها‌و درون‌گرايي آن‌ها را بيش‌تر كرده است؛ به‌طور مثال ما تركمن‌ها براي اين‌كه از بين نرويم به غيرتركمن، دختر نمي‌دهيم.


‌در اين ميان، البته نگاه من به شوروي متفاوت است. اگر آن‌جا هر نوع استحاله‌‌اي مد نظر بود، لااقل جمهوري‌هايي ايجاد شد كه مي‌توان گفت مشابه حكومت فدرال عمل‌مي‌كرد ولي استحاله‌كردن و آسيميله‌كردن فرهنگي در طول صد سال جواب مثبتي نداده است. بايد به دنبال روش‌هاي ديگري رفت، بايد از اين زاويه نگاه كرد كه يك تركمن يك كرد يا ... با همان مذهب و زبانش در همين جغرافيا مي‌تواند در پي داشتن منافع مشترك در كنار ما زندگي‌كند و براي آينده‌‌اي بهتر تلاش‌كند. وقتي عيد قربان مي‌شود، برادارن غيرتركمن‌ما هم سر سفره در كنار ما مي‌نشينند. من بسياري را مي‌شناسم كه غيرتركمن و فارس هستند و از هر چيزي صحبت مي‌كنند غير از اين مسايل. ولي مسايل سياسي و حكومتي كه پيش مي‌آيد، خودبه‌خود اين مسايل چهره‌ديگر مي‌كند؛ يعني خود مردم مشكلي ندارند. برخي از ما انتقاد مي‌كنند كه چرا اين اندازه متعصب و ناسيوناليست هستيد كه حتي دختر به‌غير نمي‌دهيد؟ اين يكي از مسايل ما در منطقه است. من مي‌گويم شما اول به من حق بدهيد كه رييس‌جمهور بشوم، وزير بشوم، بعد انتظار داشته ‌باشيد كه دختران تركمن با شما ازدواج كنند.
ما معتقديم كه سياست استحاله‌ي فرهنگي مردود است و بايد از تجربه‌ي ديگر كشورها سخن بگوييم كه چه جاهايي موفق بودند و كجا به شكست انجاميده. در واقع مسأله به سياست‌گذاري دولت برمي‌گردد به‌طور مثال در سوييس پس از 150 سال جنگ، يك مدل فدرالي تشكيل شد. ما به‌طور مثال حتي در اصل 15 قانون اساسي مشكل داريم و انگار اگر كسي بخواهد زبان خودش را بياموزد، شعار تجزيه‌طلبي سرداده است؛ اما در سوييس حتي اگر پنج نفر به زباني مشترك صحبت كنند، دولت مجبور است براي آن‌ها معلم بياورد تا آن زبان را تدريس‌كند. در افغانستان پس از تحولات اخير از تمام اقوام در كابينه و جاهاي ديگر استفاده شد، يا در عراق يك فرد كرد رييس‌جمهور شد. اين نوع نگاه، علاقه و عشق به سرزمين را ايجاد مي‌كند. من فكر مي‌كنم افغانستان با اين مدل بسيار موفق‌تر است و مسايل قومي‌اش را به‌راحتي مي‌تواند حل‌كند. در دنيا الگوهاي موفق كم‌نبوده است، بايد آن‌ها را مطالعه‌كرد تا ببينيم در ايران چه بايدكرد. به آن‌سوي قضيه هم بنگريم و كار را به جايي نرسانيم كه بيگانه‌ها به ما مدل دهند، ما مي‌توانيم خودمان از تجربيات خوب آن‌ها استفاده كنيم. در مورد قضيه‌ي شوروي، در آن‌جا جمهوري‌هاي مختلف به‌رسميت شناخته شده است و من در تركمنستان با چشم خود ديدم كه هم دانشگاه تركمني و هم دانشگاه روسي داشت، همين‌طور راديو و ‌تلويزيون، برنامه‌هاي تركمن و روسي دارند. آن‌جا از دوره‌ي‌ابتدايي تا ليسانس مي‌توانستند به زبان خودشان آموزش ببينند. در كنار آن، مدارس روسي هم بود و افراد مختار بودند هر كدام را كه مي‌خواهند انتخاب‌كنند. هرچند آن‌ها با ظرافت صنايع را حول روسيه ايجادكردند و ديگر جمهوري‌ها را به‌سمتي بردند كه اگر فردا دچار مسأله شدند، بحران‌ساز نشود ولي از لحاظ فرهنگي در شوروي سابق بهترين تئاترها را برايشان ساختند. من وقتي آن‌ها را با تركمن‌هاي تركمن‌صحرا مقايسه مي‌كنم كه نه دانشگاه تركمني دارند، نه مدرسه و نه هيچ امكان فرهنگي جدي ديگر، مي‌بينم تركمن‌هاي ما اصيل‌تر مانده‌اند. آن‌ها در دانشگاه‌ها ريشه‌اي‌تر كار كرده‌اند؛ لغت‌نامه دارند و فرهنگ‌هاي مختلف دارند، اما بين مردم نه؛ آن‌جا تركمن‌ها به زبان روسي حرف مي‌زنند و فرهنگ روسي غالب شده است؛ يعني بين دو فرهنگ مبارزه درگرفته و مردم بدون حساسيت‌به آن‌سو كشيده‌شده‌اند. وقتي جمهوري‌ها اعلام استقلال كردند، در تركمنستان مردم استقلال نمي‌خواستند و مي‌گفتند اين‌ها به ما همه‌چيز داده‌اند و راحت داريم زندگي‌مان را مي‌كنيم و نهايتاً به‌عنوان آخرين جمهوري به‌زور به آن‌ها استقلال دادند، مردم مدت‌ها در حسرت گذشته بوده و حس نوستالژيك داشتند. خيلي‌ها دوست داشتند كه وضعيت برگردد و همه‌چيز را توطئه‌ي آمريكا مي‌دانستند. حرف من اين است كه آزادي فرهنگي و زبان و حفظ حقوق و احترام به اقوام، به‌خودي‌خود منجر به تجزيه و خطر فروپاشي كشور نمي‌شود بلكه افراط و تفريط را بايد درنظرگرفت و همچنين مدل‌هاي موفق و ناموفق را. شوروي بيش‌تر از اين‌منظر ضربه خورد كه به‌شدت ايدئولوژيك بود و اين تفكر بر آن حاكم بود كه هر كه در اين‌مرزهاي ايدئووژيك بگنجد از ماست و بقيه برما، البته مشكل كشور ما هم نگاه ايدئولوژيك است و منافع ملي اصل نيست بلكه منافع ايدئولوژيك اصل است و از اين جهت ضربه هم خورده‌ايم. در كل، بايد مدل‌هاي مختلف در نظر گرفته شود و استفاده شود چرا كه مردم ايران ظرفيت آن‌را دارند.


جلالي‌زاده: صحبت‌هاي دوستان بيش‌تر نقد وضعيت بود، چند نكته‌ي مهم ديگر كه به‌نظر من مي‌رسد اين است كه اولاً؛ ايران ما كوچك شده، به‌طور مثال در دوره‌ي قاجاريه بسياري از بخش‌ها از ايران جدا شده، نكته دوم اين‌است كه ما نمي‌توانيم نسبت به هم صادقانه حرف بزنيم، يعني نوعي ترس در ذهن‌مان است و مي‌ترسيم بگوييم ملت كرد يا ملت ترك؛ اما در دوره‌ي قاجاريه واژه‌ي ملل ايران را داريم كه حتي تا دوره‌ي مشروطه وجود داشته است و به‌هرصورت با تغيير اسم، نمي‌توانيم مسما را تغيير دهيم، به‌هرصورت به همه‌ي ما ايراني‌ها ظلم شده، چون‌كه آداب و رسوم مشترك تاريخي‌مان در حال فراموشي است. در افغانستان خود افغان‌ها ميراث‌دار ميراث فرهنگي ما هستند. ظلمي كه به همه مي‌شود اين است كه ما رسم‌هاي تاريخي‌مان را از دست مي‌دهيم، مسأله‌اي كه آقاي مهندس يگانلي اشاره‌كردند در ارتباط با چالش‌هويتي ما ايرانيان از اين منظر نيز قابل نگرش است كه فشار هويت‌زدايي منطقه‌اي و محله‌اي، هويت مشترك ما را در معرض زدايش قرار مي‌دهد و بحران در اين نقطه است. وقتي مي‌بينيم كه به‌سوي بي‌هويتي مي‌رويم و در تمام كشور هم بي‌هويتي در حال حاكميت‌يافتن است، مجبوريم مدل‌ها را از كشورهاي ديگر بگيريم. وقتي بحث غرب‌زدگي پيش مي‌آيد، بايد به اين توجه كرد كه وقتي ما نتوانيم خوراك فكري به جوانان خود بدهيم و از نظر هنر و ادب و مسايل تاريخي كه هويت يك ملت را مي‌سازد آنان را تغذيه كنيم، جوانان ما دچار مسأله مي‌شوند. اين بزرگ‌ترين مشكل‌ماست. ما وقتي حاضر نيستيم به مراسم نوروز در كشورهاي ديگر اشاره‌كنيم و نامي از آن نمي‌بريم، طبيعي است كه هويت ملي دچار آسيب مي‌شود. در داخل در مجلس ششم دو رشته‌ي كردي و آذري جهت تدريس در دانشگاه‌هاي كردستان و آذربايجان تصويب شد و قرار شد در دفترچه‌ي كنكور هم بيايد؛ اما وقتي به پذيرش وزارت علوم رسيد، در مقابل آن مقاومت شد. يعني مسؤولان بدون مسؤوليت‌پذيري ايجاد بدبيني كردند. يكسان‌سازي ممكن نيست، مي‌دانيم كه حدود هفتاد سال است كه حرف زدن به زبان كردي در تركيه ممنوع است اما نتوانسته‌اند زبان كردي را از بين ببرند.


يگانلي: پس از چندين‌سال ممنوعيت، يك‌نفر از آن‌ها آمد و در تلويزيون صحبت‌كرد و حال با آن‌ها با احترام برخورد مي‌شود؛ البته پس از چندين سال كه به كردهاي تركيه مي‌گفتند ترك‌هاي كردستان!


جلالي‌زاده: متأسفانه بحث‌هايي كه تحت‌عنوان تبعيض و بي‌عدالتي وجود دارد، در بين جوانان به‌حساب دين گذاشته مي‌شود و اين خود خسارت بزرگي است. يعني بايد مشخص‌كنيم كه در دين اسلام، زبان‌ها، نژادها و رنگ‌ها نشانه‌هاي الهي هستند و در قرآن هم به‌صراحت اشاره شده؛ در سوره‌ي حجرات مي‌خوانيم وجود قوم‌ها براي شناخت است نه براي تبعيض و بي‌عدالتي، اين نگرشي كه بر مردم تحميل مي‌شود موجب مي‌شود كه توده‌ي مردم نسبت به مسايل امنيت ملي بي‌توجه شوند.


يگانلي: به‌هرحال اوضاع دنيا، منطقه و همين‌طور اوضاع جاري كشورمان نشان مي‌دهد كه ما در موقعيت خطير‌ي هستيم كه در آن، عدم اجراي قانون اساسي يا ميثاق ملي چالش‌هايي را در سطح كشور به‌وجود آورده است. از ديگر سوي ايدئولوژي‌هاي توتاليتر چه از نوع چپ و چه از نوع مذهبي دچار چالش‌هايي هستند. آقاي عباس عبدي در ميزگرد شماره‌ي پيش ماهنامه‌ي "نامه" اشاره كرده بودند كه ما در ايران هويت غالب نداريم. من اين‌را به شكلي ديگر مي‌گويم كه اصلاً هويت سرتاسري و مشتركي تعريف نشده است. يك مفهومي در رابطه با ملت‌سازي تعريف شده است و خواسته‌اند همه را مشابه آن كنند. همان موردي كه آقاي ديه‌جي هم در مورد آسيميلاسيون گفتند يا موردي كه آقاي دكتر جلالي‌زاده فرمودند. خواسته‌اند كه همه تبديل به چيز ديگري بشوند، درحالي‌كه اصلاً هويتي تعريف نشده است. ايستادن روي زمين ايراني، مستلزم تعريفي از انسان ايراني است؛ تعريف هويتي كه دربرگيرنده‌ي تمام عناصر و اجزاي تشكيل دهنده‌ي ملت بزرگ ايران در درون مرزهاي خود باشد. اين تعريف نبايد در گذشته بماند، اين تعريف بايد با توجه به تجارب گذشته، روبه‌آينده باشد و براي آينده بايد تعريف شود. بر مبناي همين هم بايد منافع ملي تعريف شود. اگر از منافع ملي نتوانستيم تعريفي ارايه بكنيم و اگر نتوانيم براي آحاد ملت ايران و نيز اقوام و ملل تشكيل‌دهنده‌ي ملت، براي مشاركت در سرنوشت خود و براي مشاركت در تصميم‌سازي و تصميم‌گيري در آن‌چه مربوط به خودشان است راهي را باز كنيم، نمي‌توانيم آينده‌ي خوبي را متصور شويم. قطعاً بايد اين راه را براي آحاد ملت و اجزاي تشكيل دهنده‌ي ايران باز كنيم و حقوق قانوني آن‌ها همچنين حقوق انساني آن‌ها را اعاده كنيم. نمي‌توانيم دم از حقوق بشر و دموكراسي بزنيم بدون اين‌كه حقوق اقوام ايراني را در اين رابطه به رسميت بشناسيم. در درجه‌ي اول انتظارمان از جريان‌هاي سياسي فكري و روشن‌فكري در اين است كه اگر تا به‌حال در اين رابطه دچار نقص‌هايي بوده‌اند، يا نتوانسته يا نخواسته‌اند اين حقوق را بشناسند، اينك اين مسأله را بشكافند و به حق و حقوق اين اقوام و ملل آن‌چنان كه هست بپردازند. ‌ ‌


جلالي‌زاده: من متأسفم در حالي‌كه بايد ما براي ديگران الگو باشيم بايد از ديگران الگو بگيريم. با توجه به حرف‌هاي دوستان در ارتباط با كانادا، بدنيست به موضوعي اشارهكنم؛ آن دولت در سال 1971 ميلادي سياست كثرت فرهنگي را در قالب به‌رسميت شناختن دو زبان ملي با هدف صيانت از همبستگي و گسترش مساوات قومي در دسترسي به مؤسسات اجتماعي، اقتصادي و رفع تبعيضات قومي در تمام سطوح اجتماعي در پيش گرفت. حالا وقتي به خودمان نگاهمي‌كنيم، حتي در دوره‌ي اصلاحات يكي از اين وزراي اصلاح‌طلب كه دوست ما هم بود، با تمام تلاشي كه به‌كار گرفتيم تا از يك مدير كرد استفاده كند، متأسفانه زير بار نمي‌رفت. اما بعد از سال‌ها كه بالاخره موفق شديم، اين مدير كرد چندين‌بار از دست آقاي خاتمي مدال گرفت. يعني وقتي صحبت از سپردن مسؤوليت‌ها به اقوام مختلف پيش مي‌آيد، مي‌گويند كه اين‌ها تجربه‌ي كاري ندارند. وقتي شما كاري به اين‌ها واگذار نمي‌كنيد، چگونه آن‌ها تجربه‌ي كاري پيدا كنند؟ از سوي ديگر مي‌بينيم كه اكثر مراجع تقليد ايران در كشورهاي مختلف اسلامي نماينده دارند و بدون هيچ‌گونه مخالفتي كار خود را انجام مي‌دهند، ولي ما متأسفانه در تهران از داشتن يك مسجد براي اهل سنت محروميم در‌حالي‌كه 130 كليسا در شهر تهران وجود دارد. ‌ ‌
ديه‌جي: اهل سنت ساكن‌تهران،‌ ‌نماز عيد را در سفارت پاكستان مي‌خوانند؛ يعني ما با دست خودمان آن‌ها را به‌سمت يك كشور خارجي سوق داده‌ايم.


جلالي‌زاده: نكته‌ي ديگري كه بايد از نظر سرمايه‌گذاري و اشتغال‌زايي به آن اشاره كنم اين است كه، با توجه به اين‌همه نعمتي كه خدا به ايران داده است، همين‌طور از نظر خصوصيات و ويژگي‌هايي كه اقوام ايراني از گذشته تاكنون آن‌را حفظ كرده‌اند، مي‌توان با جذب گردشگران و مردم‌شناسان موجبات ارزآوري و اشتغال‌زايي را فراهم آورد. اين تنوع طبيعي و فرهنگي در ايران نعمتي است كه بايد قدردان آن باشيم و متناسب اين قدرداني، نيازهاي لازم را برآورده سازيم و از بي‌هويت شدن مردم جلوگيري كنيم. همان‌طور كه در ابتداي بحث گفتيم، اگر بنابر توسعه‌ي كشور است، بدون توجه به قوميت‌ها و حقوقشان و بدون توجه به آزادي بيان در بيان مطالبات آن‌ها، قادر به برداشتن قدم‌هاي لازم براي توسعه‌ي كشور نخواهيم بود.

 

براي مطالعه در مجله نامه به اينجا کليک کنيد:

انسان ايراني،هويت تعريف نشده